حدود۱۷ روز بعد از سونوی اول رفتم سونو بگذریم ک فقط رفتم ببینم چیزی از بقایا مونده ک برم دارو بخورم اونم رفع بشههمین ک تو نوبت بودیم کلی ب بابا میگفتم اون ک دیگ نیس یموقع از نبودش سوپرایز نشی بازم غصشو بخوری تنها کسی ک امید داشت بابایی بود میگف هدیه امام حسینِ نا امید نباشرفتم تو اتاق سونو دکتر در حال سونو ساکت ب مانیتورش زل زده بود و هیچیم نمیگف منم پر از اضطراب و ناراحتی ب دهنش چشم دوختمیهو بابا در اتاق سونو رو باز کرد از منشی پرسید خانمم حالش چطوره گف خوبه داره سونو میشه بابا پرسید بچم قلبش تشکیل شده ک یهو دکتر گف آره ضربانشم میزنه
برچسب:
نویسنده: نیکا سلیمانی
تاريخ: دوشنبه
13 آذر
1402 ساعت: 21:07